kiss me my love...
با توام .. گوش کن ... قدیسه!؟
بهشت همین جاست
وقتی لبانت زیر لبهای من
مزه ی گناه می گیرد...
با توام .. گوش کن ... قدیسه!؟
بهشت همین جاست
وقتی لبانت زیر لبهای من
مزه ی گناه می گیرد...


چقدر خوبه که ادمها همدیگرو دوست داشته باشن چقدر خوبه ادمها صدای اونهایی رو که تو دریا دارن خفه میشن رو بشنون و قایق کوچک دلشون رو به طرف اونا برونن قایق کوچیکه دلشون رو چونکه اگه دلشون بزرگ بود خودشونم با اونا غرق میشدن ... چقدر زیباست که ادمها هر شب فقط نیم ساعت از عمرشون روصرف نگاه کردن به اسمون سیاه شب بکنن و یاد اونایی بیفتن که الان در حال دست و پا زدن تو دریا هستن اخه چرا این همه نامردیها زیاد شده ؟؟؟ چرا این همه ادمها گستاخ شدن که به فکر غرق کردن همدیگه هستن و حتی کسی نیست که از جسم تهی از معنویتش به خاطر عشقش بگذره؟ چرا همه درس نامردی رو خوب بلدن ولی درس باهم بودن رو فراموش کردن؟ (شکایت اتمم بو دفا دیشیمی سیکار گدریم)
ما باید باهم باشیم چونکه به باهم بودن نیاز مبرم داریم ما باید عاشق باشیم چون عاشقانه زاده شدیم ما برای هم زاده شدیم ما انسانیم اما مثل حیوانات نزاع برای زیستن را انتخاب کرده ایم همدیگرو میکشیم قتل عام میکنیم تا بتونیم جایگاه بهتری پیدا کنیم تا بتونیم در رفاه کامل زندگی کنیم به دور از رفاقت .
چه زیباست اون روزی که بدون ریا دستهای همدیگر را فشار دهیم و قلبهایی بدون ریا داشته باشیم پاک زلال مثل اب اما حیف که دیگه هیچ ابی زلال نمونده... من دنبال روزی خواهم گشت که ازادانه خدارا و تو را پرستش کنم منتظرم ...
.jpg)
وقتی این وبلاگو باز میکردم احساس میکردم از واقعیت خودم میخام بنویسم ولی پس از مدتی که شروع کردم به نوشتن اصلا جرات نکردم که تفکرات و افکار خودم رو اینجا بنویسم واقعا این جا جایی برای حرفهای من نداره ولی امروز میخام فقط از خودم باشم و برای خودم .
گاهی اوقات که به ادما فک میکنم و میبینم که چه راحت دارن زندگی میکنن حسودیم میشه واقغا این حقیقت داره که ادما سه دستن گروهی که خودشونو زدن به خواب گروهی که واقعا خوابن گروهی هم که بیدارن یا دیونه از اب در میان یا اینکه نمیتونن مث ادم زندگی کنن مث من خیلی سخته همه چی داشته باشی ولی نخای ازش استفاده کنی یعنی همه چیز برات بیهوده باشه این احساس که زندگی جز پوچی بیش نیست هر لحظه باهات باشه حتی اون لحظه ای که داری با معشوقت عاشقونه حرف میزنی ولی اگه نتونی بهش بگی چی؟ خوب این ملومه که فک میکنه داری دروغ میگی ولی نمی دونه که هیچچیزی برات تو دنیا نمونده که تو رووابسته بکنه نمیتونم بمونم باید برم خیلی وقت منتظر موندم ولی این انتظار مسخرست همه چیزایی که ادمای دورو اطرافتو خوشحال میکنه به زندگی امید وارمیکنه برات بی منی و مفهوم باشه هیچ چیز نتونه قانعت کنه حتی از بودن خودتم عذاب بکشی حتی از خوتم بدت بیاد از اون نیرویی که تو رو به زوال میکشه نمیتونی فرار کنی تنهایی خیلی تنهایی نمیخای مث همه فک کنی وقتی میخام خیلی چیزارو بنویسم دستم حتی منو یاری نمیکنه افکارم داره منو داغون میکنه حتی دلم اجازه نمیده اینارو بگم حتی دلم با من سازگارنیست همه چیز همه ی ادما تو رو میرنجونن از همه بدت میاد نمیتونی تحمل بکنی هیچ چیزیرو .و احساس میکنی که فقط تو تنها موندی همه دارن راحت زندگی میکنن وقتی میخام با یکی باشم یا یکم به فکر خودم باشم میگم اخرش که چی همه چی پوچ و بی معنی همه نابود میشن از ابتدا تنها اومدم پس باید تنها بمونم عذاب بکشم شاید زندگی همینه هیچ کس نمیتونه تحملت کنه نه افکار مسخرت رو و نه حتی دوس داشتنت رو چی میشد که ادما به جای اینکه همدیگر رو درک کنن بخوان همدیگرو بشناسن این توقع زیادی نیست ادما خیلی از هم فاصله دارن دیگه تو وجودم قطره ای از خوش بینی نمونده همه چیز برا نابودی من ساخته شده همه ی ادما دارن نابودت میکنن مث مرده ی متحرک زندگی میکنم خسته ام چشمام تاب دیدن نابودی ذره ذره ی وجودم رو نداره برای خوردن اشتهایی ندارم برای رفتن پایی ندارم که منو یاری کنه نمیتونم فک کنم خسته میشم مغزم سوت میکشه از بودن رنج میبرم از روحی که تو وجودمه و بر خلاف خواسته هام منو میبره از اینکه در هیچ چاله ای خدا رو پیدا نکردم از اینکه حقیقت وجود خارجی نداره از اینکه داریم دور خودمون میچرخیم و وانمود میکنیم خیلی خوشبختیم خسته ام از همهی تکرار های زندگی خستم هی تکرار و در نهایت زندگی تکرار تکرار است...
سرنوشت بشرست
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
با ر این درد و دریغ است که ما...
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ولی
دست هامان نرسیده است به هم!
فریدون مشیری
می هراسم از رجم ناگزیر لحظه ها
از دهلیز های خموش بی بارگی
با دیوارهای سوخته از شعله غضب هزاران رفته
و خراشیده از خنجر زهر الود اندیشه
این کوره راه بی بازگشت
بی هیچ نژ اد و هویت
مرا مدام میخواند به پیچ وخم های پوچش
رهگذرانی مصمم
پر شتاب
فریفته دروغ های پست ظلمت
بی خود شده از جهلی جاوید
در گذر این دالانهای مرگ اندود
به سوی دروازه های قلعه طاعون زده- روز مرگی
رقصان
هلهله کنان با قهقهه هایی مداوم
من اما تنها لرزان مبهوت
وامانده در چاله ای پست در انحنای اولین گذر
در هراس از سکوت بنیان کن بی پاسخی
نعره ای به بلندای پرسش از افرینشسر میدهم
و رهگذران هنوز در گذر
مصمم
پر شتاب. حسین طاهری
وقتی که من مردم بر روی تابوتم
پارچه ی سیاه رنگی بکشید
که همه بدونن سیاه بخت از دنیا رفتم
دستهایم را باز بگذارید
که همه بدونن دست خالی از دنیا رفتم
چشم هایم را باز بگذارید
که همه بدونن چشم انتظار از دنیا رفتم
تک یخی به روی تابوتم بگذارید
که به جای مادرم برایم اشک بریزد
و به مادرم بگویید: گل سرخ بر سر مزارم نیاور
چون گلی در سینه ام دارم که هنوز پرپر نشده…
قصه ی حال منو تو از سرم جدا نمیشه ای که از ما میگریزی ولی با منی همیشه
من یه روز مث تو بودم دل سنگو روح بیمار حالا که غصه نداری برو از دم دل یار
برو که خصلت مارو با چه سر سختی شکستی ای که نه کفرو حرومی ای که نه خدا پرستی
منو با پای برهنه با تنی تشنه و بیتاب لب اون چشمه گذاشتی که به هیچ کس اب نمیداد
اما با این همه ظلمت حتی با این همه کینت حاضرم بمیرم ای دل گریه ی تو رو نبینم
ای که از عاطفه دوری من به دام تو گرفتار من اگه ناجی قلبم تویی خنجر به دل یار
برو که وصلت ماروچه به باد دادیو رفتی تو که از همه بریدی تو که از خدا گذشتی
اما با این همه حرفا من همینم که همینم الهی بمیرم ای دل گریه ی تو رو نبینم
قصه ی حال منو تو از سرم بیرون نمیره کاشکی از تو میگذشتم دیگه اما خیلی دیره
قصه ی کفتر عاشق مست عطر نفس تو چه به یک نگاه خالی پر زدن تو قفس تو
من چه ساده ساده دل مهو دنیای تو بودم تو سکوت خلوت من خودمو گم کرده بودم
اگه امروز میبینی که گرفتار زمینم بغض نکن که نمیتونم گریه ی تو رو ببینم

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس ماندم من صیاد ازادم نکرد
ارزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد